حرف بزنید.

حرف زدن قدرت است ، لطفا حرف بزنید .

حرف بزنید.

حرف زدن قدرت است ، لطفا حرف بزنید .

۲۲ مطلب با موضوع «دانلود» ثبت شده است

  • ۱
  • ۰

در این پست فیلمنامه و مشخصات فیلم گاو خشمگین ساخته مارتین اسکورسیزی را قرار داده ایم .

لینک دانلود فیلمنامه گاو خشمگین


داستان
جیک لوموتا «رابرت دنیرو» بوکسور میان وزن قهرمان نیویورکی هست که از سال 1941  کم کم وارد دنیای حرفه ای بوکس می شود تا اواسط دهه 60 که سقوط کرده و دیگر هیچ نشانی از قهرمانی در زندگی اش به چشم نمی خورد. در این بین زندگی شخصی و رابطه اش با برادر و همسرش جوی لوموتا «جو پشی» و ویکی «کتی موریارتی» نیز در طول این سالها آبستن حوادث بسیاری هست.

مدت زمان       129 دقیقه

کارگردان            مارتین اسکورسیزی
تهیه‌کننده          رابرت چارتوف-ایروین وینکلر
نویسنده            پل شرادر-ماردیک مارتین
بازیگران              رابرت دنیرو-کتی موریارتی-جو پشی-فرانک وینسنت

  • محسن گرگانی
  • ۱
  • ۰

دراین پست فیلمنامه و مشخصات فیلم پدرخوانده 3 را قرار داده ایم .

لینک دانلود فیلمنامه پدر خوانده 3


داستان فیلم

داستان این فیلم در مورد سرانجام کار مایکل کورلئونه، پدرخوانده امپراتوری مافیایی، و تلاش‌هایش برای قانونی کردن «تجارت» خود است.

کارگردان     فرانسیس فورد کوپولا
تهیه‌کننده     فرانسیس فورد کوپولا
نویسنده     ماریو پوزو- فرانسیس فوردکاپولا- وینسنت پاتریک
بازیگران     آل پاچینو- دایان کیتن-اندی گارسیا-تالیا شایر-سوفیا کوپولا

  • محسن گرگانی
  • ۱
  • ۰

در این پست فیلمنامه و مشخصات فیلم پدر خوانده 2 را برای دانلود قرار داده ایم .

لینک دانلود فیلمنامه پدرخوانده 2


داستان

داستان این فیلم به طور موازی روی دو محور می چرخد :
۱. زمان گذشته : دوران کودکی و جوانی ویتو کورلئونه
در سال ۱۹۰۱ ویتو آندولینی در شهر کورلئونه واقع در جزیره‌ی سیسیل به‌خاطر توهین به سرکرده مافیای محلی به قتل رسید او دو پسر با نام های پائولو و ویتو داشت که پائولو به عنوان برادر بزرگ‌تر سوگند می خورد که انتقام قتل پدرش را از دون چیچو بگیرد اما دون چیچو به خاطر قدرت و نفوذ زیادش او را هم به قتل رساند . سرانجام همسر ویتو آندولینی نزد دون چیچو رفت و از او التماس کرد که به ویتو کاری نداشته باشد اما دون چیچو قبول نکرد و خواست که ویتو را بکشد که ویتو فرار کرد و مادرش در همان‌جا به قتل رسید ویتو سرانجام به وسیله‌ی یکی از اقوام خود از آن‌جا فرار می کند و برای پیدا کردن کار به نیویورک می رود او در ابتدا کودکی لال بود اما به محض ورود به نیویورک آوازی به زبان سیسلی می خواند و مشخص می شود که او می تواند حرف بزند . سرانجام او توانست در یک بقالی به عنوان شاگرد استخدام شود پسر بقال با ویتو دوست شد و این پسر کسی نبود جز همان تسیو که در قسمت قبلی به مایکل خیانت کرده بود . پانوچی فردی بود که از همه‌ی کاسبان باج می گرفت و در یک روز به بقال اعلام کرد که برادر زاده اش باید به عنوان شاگرد او کار کند و ویتو این‌گونه از کار اخراج شد . در ادامه او با کلمنزای دزد آشنا شد و این سه دوست (کلمنزا - تسیو - ویتو ) توانستند که با دزدی و قاچاق اجناس در آمد قابل توجهی کسب کنند که این‌جا تنها یک مزاحم وجود داشت و او پانوچی بود و از آن‌ها مقدار زیادی باج خواست تا برایشان مزاحمت ایجاد نکند . تسیو و کلمنزا با این معامله موافق بودند اما ویتو قبول نمی کرد و سرانجام هم نقشه ای برای قتل پانوچی گرفت و موفق شد که در روز جشن سال پانوچی را بین صداهای توپ و مواد منفجره که مردم می ترکاندند با سه گلوله از پای در آورد . ویتو در اداره کردن کارها و معامله با افراد بسیار باهوش‌تر و ماهرانه‌تر از تسیو و کلمنزا بود و همین دلیل باعث شد که او به عنوان رئیس و مدیر شناخته شود او کم کم قدرت بالایی پیدا کرد و نام فامیل خود را کورلئونه گذاشت زیرا همان‌جا به دنیا آمده بود و حالا همه چیز مهیا بود برای انتقام ویتو از دون چیچو که دیگر مردی پیر و ناتوان بود . ویتو به سیسیل رفت و دون چیچو را با یک چاقو به قتل رساند و انتقام قتل پدر ، مادر و برادر خود را از دون چیچو گرفت . او سرانجام فردی با قدرت و ثروتمند شد و به جمع سران خانواده ها در نیویورک پیوست .

۲. زمان حال : زندگی دون مایکل کورلئونه
مایکل کورلئونه در نوادا در سال ۱۹۵۸ مشغول به مدیریت خانواده خود بود و در ابتدای فیلم مایکل در جشن خود با افراد و دوستان خود مشغول به مذاکره و گفتگو بود . در این میان کانی با مردی بیگانه در جشن حضور پیدا می کند و به حضور مایکل می آید و از او کمک مالی درخواست می کند که مایکل عصبانی می شود و از این‌که با این مرد ارتباط برقرار کرده بود بسیار عصبانی و خشمگین می شود کانی بسیار غمگین و بی روحیه بود اما خود را شاد نشان می داد و هنوز از قتل شوهرش توسط مایکل عصبانی بود . مایکل با سناتور گرن در حال مذاکره بود و سناتور از مایکل برای صدور یک مجوز ۵ درصد از درآمد هتل هایش را می خواست و مایکل این پیشنهاد را قبول نمی‌کند . پس از آن فرانک پانتان جلی که دست نشانده کلمنزا بود و خانه‌ی قدیمی خانواده در نیویورک در دست او بود با مایکل صحبت کرد . فرانکی که در میامی برادران روزتو و هایمن راث را در مقابل خود می دید از مایکل کمک خواست و مایکل از فرانکی خواست که با آن‌ها کنار بیاید اما فرانکی قبول نکرد و خواست که خانواده اش را خود اداره کند و آن‌ها را از بین ببرد چون مایکل با هایمن راث قرار معامله داشت قبول نکرد و خواست که فرانکی مزاحم نشود و فرانکی با عصبانیت اعلام کرد که هیچ مشکلی برای مایکل بوجود نمی‌آورد . وقتی مایکل به خانه برگشت کی از او سوال کردکه چرا پرده ها کنار زده شده است و مایکل که به بیرون پنجره نگاه کرد متوجه شد که عده ای قصد شلیک به او را دارند مایکل سریع خودش را به زمین انداخت و بعد از شلیک ده ها گلوله به اتاقش توانست جان خود و کی را نجات دهد . پس از آن مایکل از برادرش تام کمک خواست و او را رئیس خانواده در زمان غیبتش اعلام کرد و خود با قطار حرکت کرد و پیش آقای راث رفت و با او توافق کرد که با یکدیگر روابط دوستانه داشته باشند و سپس مایکل و راث تصمیم گرفتند که فرانکی را به قتل برسانند . مایکل سپس به سوی نیویورک پیش فرانکی رفت و از او خواست که با روزتو معامله کند و وقتی که فرانکی برای معامله در یک کافه می رود مردی پشت فرانکی می آید و قصد دارد که او را با طناب خفه کند که فرانکی شانس می آورد و نجات پیدا می کند پس از این قضیه که فرانکی بسیار از دست مایکل عصبانی بود به دادگاه شکایت کرد و مایکل در دادگاه حاضر شد . در ابتدا سناتور گرن برای دفاع از مایکل سخنان بسیار تاثیر گذاری زد که کمی از فشار خبرنگاران و سناتور های پرونده روی مایکل کم شد و سپس خود گرن از جلسه رفت . مایکل تمام اتهامات خود از جمله قتل سران ۵ خانواده ، قمار و ... را رد کرد و دادگاه به جلسه بعدی کشیده شد که این بار باید شاکی پرونده یعنی فرانک پانتان جلی حضور پیدا می کرد . مایکل بعد از اتمام جلسه پیش برادر خود فرددو رفت و فرددو اعتراف کرد که به نوعی خام شده چون جان گولا او را خریده و قصد داشته که پولی هم به او بدهد و وقتی که مایکل دلیل این کار پرسید فرددو به تندی صحبت کرد سپس مایکل به فرددو گفت که دیگر هیچ کاری با او ندارد و نمی‌خواهد او را ببیند . در جلسه بعدی دادگاه مایکل برادر فرانکی یعنی وینچنزو پان تان جلی را آورد و فرانکی زمانی که برادرش را در کنار مایکل دید به احساس خوبی دست پیدا کرد و تمام شکایات و اعترافات خود در مورد قتل سران توسط مایکل و ... را پس گرفت . به این ترتیب مایکل با خیالی راحت به ادامه کارهای خود فکر می کرد که همسرش کی تصمیم گرفت که خود به تنهایی با فرزندان مایکل به نوادا برگردد که مایکل اجازه نداد و از کی خواست که آن حادثه را فراموش کند . ( زمانی که مایکل به نیویورک رفته بود کی باردار بود ولی بچه اش از بین رفت ) کی مایکل را کور خطاب کرد و اعتراف کرد که خود آن بچه را انداخته است چون نمی خواست در این دنیا مایکل یک بچه ی دیگر هم داشته باشد و چون مایکل این حرف ها را شنید کی را با یک سیلی خاموش کرد و گفت که او را برای همیشه تنها بگذارد . چند هفته بعد خبر فوت مادر مایکل رسید در کلیسا فرددو در حال گریه کردن بود بعد از چند لحظه پیش تام رفت و سراغ مایکل را گرفت و تام گفت که منتظر است که تو بیرون بروی تا بعد به این‌جا بیاید . کانی در کلبه بیرون از خانه نزد مایکل آمد و از او خواست که فرددو را ترک نکند و همچنین اعتراف کرد که می خواست مایکل را با رفتار خود عذاب بدهد و تصمیم دارد که دوباره به خانه برگردد . پس از آن مایکل دستش را بر سر کانی گذاشت و او را دلداری داد و کانی نیز دست مایکل را بوسید . فرددو که در خانه نشسته بود مایکل را دید که به سویش می آید و آن‌گاه در یک صحنه‌ی واقعاً زیبا مایکل برادرش را در آغوش گرفت . مایکل بعد از آن تصمیم گرفت که راث را بکشد اما تام که این کار را فوق العاده سخت می دانست از مایکل خواست که صرف نطر کند و چون مایکل که برای رسیدن به قدرت هر کاری می کرد سر حرف خود باقی‌ماند . فرانکی که پس از جریان شکایت و دادگاه هنوز در مکانی توسط اف بی آی محافظت می شد با تام هم صحبت شد و تام نیز در مورد خانواده در گذشته صحبت کرد و فرانکی خانواده کورلئونه را به امپراطوری روم تشبیه کرد سپس تام با فرانکی خداحافظی کرد و رفت . و اما روز بعد در یک لحظه سه اتفاق افتاد که کارگردان فیلم آنها را بسیار زیبا به هم متصل کرد : درفرودگاه راث توسط یکی از افراد مایکل کشته شد ، در سازمان اف.بی.آی فرانکی رگ خود را در حمام با تیغ برید و مرد ، و در صحنه ای بسیار زیبا فرددو در حالی که در قایق مشغول ماهیگیری بود و مناجات بسیار زیبایی را به زبان می آورد: «مریم مقدس تو را سپاس می گویم به من برکت بده رحمت خداوند بر تو باد و رحمت به طفلی که در شکم داشتی ای مریم مقدس نزد خدا شفاعت گناهان ما را بکن...آمین» و ناگهان صدای شلیک تفنگ برخاست. آری مایکل دستور قتل برادر خود را داده بود . مایکل که شاهد این صحنه بود بر روی صندلی نشست و زمانی را به یاد آورد که همیشه با سانی اختلاف داشت ، زمانی که سانی کارلو را برای دیدن کانی به خانه آورده بود . و در صحنه‌ی پایانی فیلم مایکل با پسرش در باغ قدم می زنند و سپس مایکل می نشیند و به تفکر می پردازد.

مدت زمان فیلم         200 دقیقه

کارگردان                  فرانسیس فورد کوپولا
تهیه‌کننده                فرانسیس فورد کاپولا گری فردریکسون فرد راث
نویسنده                  ماریو پوزو فرانسیس فورد کاپولا

بازیگران
آل پاچینو        «مایکل کورلئونه»
رابرت دووال    «تام هاگن»
دایان کیتن     «کی کورلئونه»
رابرت دنیرو    «ویتو کورلئونه»
جان کازال      «فردو کورلئونه»
تالیا شایر      «کانی کورلئونه»

جوایز

برنده‌ی جایزه اسکار بهترین فیلم: فرانسیس فورد کاپولا، گری فردریکسون، فرد راث
برنده‌ی جایزه اسکار بهترین کارگردانی: فرانسیس فورد کاپولا
برنده‌ی جایزه اسکار بهترین فیلم‌نامه اقتباسی: فرانسیس فورد کاپولا و ماریو پوزو
برنده‌ی جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد: رابرت دنیرو
برنده‌ی جایزه اسکار بهترین موسیقی فیلم: نینو روتا و کارمینه کاپولا
برنده‌ی جایزه اسکار بهترین کارگردانی هنری: دین تراولاریس، آنجلو گراهام، جورج ار. نلسون

شخصیت «ویتو کورلئونه» تنها شخصیتی در تاریخ سینماست که دو بار برای آن جایزه اسکار را برنده شده‌اند. (توسط مارلون براندو و رابرت دنیرو)

  • محسن گرگانی
  • ۰
  • ۰

در این پست فیلمنامه و مشخصات فیلم پدر خوانده 1 را قرار داده ایم .


لینک دانلود فیلمنامه پدر خوانده 1


داستان
فیلم در جشن عروسی کانی، دختر دون ویتو کورلئونه، با کارلو ریزی در لانگ بیچ نیویورک، لانگ آیلند در اواخر تابستان ۱۹۴۵ شروع می‌شود. وقت پدرخوانده برای شنیدن خواهش‌های دوستان و زیردستان چاپلوس پر شده‌است. یکی از این خواهش‌ها را پسرخوانده‌ی او، جانی فونتین خواننده (که گویی شخصیت او از فرانک سیناترا الهام گرفته شده‌است) مطرح می‌کند. او به نفوذ کورلئونه برای گرفتن یک نقش در فیلمی که توسط جک ولتز تهیه می‌شود، احتیاج دارد. دون کورلئونه به او اطمینان خاطر می‌دهد که همه چیز را درست کند.

در این میان، مایکل، کوچک‌ترین پسر دون، از خدمتش در جنگ جهانی دوم بازگشته‌است و به همراه دوست دخترش وارد جشن عروسی می‌شوند. کمی بعد وکیل خانواده، تام هاگن، وارد فیلم می‌شود. او بی خانمانی آلمانی-ایرلندی و دوست سانی، پسر بزرگ دون کورلئونه، بوده‌است. دون، هاگن را در کودکی به خانه آورده و مانند پسر خودش او را بزرگ کرده‌است. حال در بزرگسالی او وکیل شخصی و محرم اسرار خانواده‌است.

بعد از جشن، هاگن به هالیوود می‌رود و از رئیس استودیو، ولتز، می‌خواهد که فونتان را در فیلم به بازی بخواند. هاگن از طرف دون کورلئونه به ولتز برای پایان دادن به اعتصاب کاری که در حال از هم گسیختن استودیو بود، پیشنهاد کمک می‌دهد و اضافه می‌کند که دون لطف او را تا ابد فراموش نخواهد کرد. این خدمت دون در ازای واگذاری نقش کلیدی فیلم به فونتان است. ولتز که هنوز از فونتان به خاطر رابطه‌اش با هنرپیشه‌ی جوانی که وی برای شکوفایی و موفقیتش وقت و پول زیادی صرف کرده بود، بسیار عصبانی است، این پیشنهاد را نمی‌پذیرد. ولتز فونتان را به این خاطر سرزنش می‌کند که باعث شده بود این هنرپیشه‌ی آینده‌دار قبل از آن‌که توسط او به یک ستاره تبدیل شود از دستش در برود و غضبناک هاگن را از منزلش بیرون می‌کند. صبح روز بعد، وقتی که ولتز از خواب برمی خیزد، سر بریده‌ی اسب اصیلش را در تخت‌خواب خود می‌بیند.

وقتی که تام به نیویورک برمی‌گردد، خانواده در حال معامله با ویرجیل سولوتزوی ترک، یک دلال با نفوذ هروئین، هستند. سولوتزو از دون کورلئونه تقاضای حمایت سیاسی و یک میلیون دلار پول برای واردکردن عمده‌ی هروئین و پخش آن می‌کند. علی‌رغم قول سولوتزو مبنی بر برگشت خیلی خوب پول، دون کورلئونه وارد معامله نمی‌شود، اما سانی بی‌تجربه برخلاف پدرش به این معامله اظهار علاقه می‌کند.

لوکا براسی، گانگستر وفادار دون کورلئونه ماًمور جمع‌آوری اطلاعات از خانوادهٔ تاتاگلیا، از حامیان سولوتزو، می‌شود. او خیلی زود توسط آن‌ها کشته می‌شود. پس از امتناع دون کورلئونه، تام هاگن توسط سولوتزو دزدیده می‌شود. خود دون، اندکی پس از خرید میوه از یک دکه مورد حمله‌ی مسلحانه قرار می‌گیرد. با این تصور که دون کورلئونه از بین رفته‌است، سولوتزو هاگن را راضی می‌کند که به سانی همان پیشنهادی را بدهد که خود او قبلاً به پدرش داده بود. پس از آزادی هاگن، سانی از قبول پیشنهاد سرباز می‌زند و قول می‌دهد که برای تلافی سوء قصد به جان پدرش، که به هر نحو زنده مانده بود، با تمام قوا با تاتاگلیاها بجنگد. اکنون خانواده کورلئونه خود را برای جنگ شدید احتمالی با سایر خانواده‌ها نیز آماده می‌کند و سایر خانواده‌های مافیا برای جلوگیری از یک درگیری ویرانگر، علیه کورلئونه‌ها جبهه می‌گیرند. در حالی‌که کورلئونه‌ها جمع‌اند و تلاش می‌کنند با لوکا براسی تماس بگیرند، جلیقه براسی به دستشان می‌رسد، جلیقه‌ای که دور یک ماهی مرده پیچیده شده‌است: یک پیغام سیسیلی (لوکا براسی با ماهی‌ها خوابیده).

مایکل که در تجارت خانواده وارد نشده‌است و خانواده‌های دیگر او را به چشم یک غیرنظامی می‌بینند برای عیادت پدرش به بیمارستان می‌رود. ولی هیچ اثری از افراد پدرش که باید برای محافظت از او کشیک بدهند، نمی‌بیند. بدین ترتیب متوجه می‌شود که برای شلیک مجدد به پدرش، دوباره برنامه‌ای ریخته شده‌است. مایکل با این‌که کمک خواسته، نگران این است که قبل از رسیدن کمک اتفاقی بیفتد مایکل، داماد انزوی شیرینی‌فروش را که برای ادای احترام به بیمارستان آمده بود به خدمت خود می‌گیرد. به او می‌گوید که بیرون بیمارستان در کنار او بایستد و تهدیدگرانه خود را مسلح جلوه دهد. بعد از مدتی ماشین‌های پلیس به سرکردگی سروان مک‌کلاسکی از راه می‌رسند. مایکل، مک‌کلاسکی را به آدم سولوتزو بودن متهم می‌کند، و او هم با یک مشت فک مایکل را می‌شکند. مایکل در عین بی‌گناهی در شرف دستگیری است که تام هاگن با کاراگاهان خصوصی از راه می‌رسد. آن‌ها حکمی از دادگاه مبنی بر حمل اسلحه دارند. مک کلاسگی صحنه را واگذار می‌کند و دون در امنیت قرار می‌گیرد.

در ادامه، مایکل داوطلب می‌شود که سولوتزو و محافظش، سروان مک‌کلاسکی را آشکارا با سولوتزو هم‌دست است از بین ببرد. آنها در یک رستوران با سولوتزو و مک کلاسکی یک نشست صلح ترتیب می‌دهند. مایکل با اسلحه‌ای که قبلاً با دستور سانی در پشت سیفون دستشویی مخفی شده، هر دوی آن‌ها را در آن‌جا می‌کشد.

از ترس دستگیرشدن قاتل، مایکل به سیسیل فرستاده می‌شود و آن‌جا تحت حمایت دن تماسینو، دوست قدیمی دون کورلئونه، قرار می‌گیرد. او در شهر کورلئونه، در حین قدم زدن با محافظانش، مسحور آپولونیای زیبا می‌شود و پس از یک معاشقه‌ی کوتاه او را به همسری می‌گیرد. در این خلال، در آمریکا، دون کورلئونه از بیمارستان به خانه می‌آید، و با شنیدن این‌که کشتن سولوتزو و مک‌کلاسی کار مایکل بوده، پریشان می‌شود. سانی به عنوان رهبر خانواده برادرش فردو را به لاس وگاس می‌فرستد تا با تجارت قمارخانه آشنا شود. در نیویورک، سانی تندمزاج شوهر خواهرش را به خاطر بدرفتاری با کانی، خواهر آبستنش، به شدت کتک می‌زند. پس از آن‌که کارلو، کانی را برای بار دوم کتک می‌زند، سانی به تنهایی برای انتقام‌جویی به دنبال او می‌افتد. در این حین دشمنان خانواده که در یک باجه عوارض راهداری کمین کرده‌اند سانی را به شکل فجیعی با ضرب گلوله‌های فراوان از پا در می‌آورند.

دون کورلئونه به جای ادامه انتقام جویی‌ها، در یک جلسه با سران پنج خانواده به ناچار با قاتلین پسر بزرگش دست داده و ترتیبی می‌دهد که پسر کوچکش بتواند در امنیت کامل به خانه برگردد. در سیسیل، مایکل آماده‌ی بازگشت به آمریکا می‌شود. قبل از حرکت، یک بمب در ماشین وی کار گذاشته می‌شود. اما به جای او، آپولونیا کشته می‌شود.

در جلسه‌ی سران خانواده‌های نیویورکی، دون درمی‌یابد که شخص پشت این جنگ‌ها و مرگ سانی، دون امیلیو بارزینی است، و نه فیلیپ تاتاگلیا. مایکل از سیسیل بر می‌گردد و با کی، دوست دختر سابقش، تماس می‌گیرد. می‌گوید که به او احتیاج دارد، پدرش به فعالیت خود خاتمه داده، و در طی پنج سال، خانواده کورلئونه کاملاً قانونی خواهد شد. اکنون در نبود سانی و به علت زرنگ نبودن فردو به اندازه‌ی کافی، مایکل مسئول خانواده شده‌است. مایکل عازم نوادا می‌شود. در لاس وگاس، در هتل-کازینویی که نیمی از سرمایه‌ی آن از کورلئونه‌هاست، و توسط مول گرین (شخصیتی که احتمالاً از باگزی سیگل الهام گرفته شده) اداره می‌شود، فردو، برادر مایکل از او استقبال می‌کند. میکایی مارکر دن، جانی فونتان را نیز فرامی‌خواند، و از او می‌خواهد که قراردادی را امضا کند که طی آن سالی چند مرتبه با کازینو در تماس جدی درآید، و همچنین از او خواهش می‌کند که دوستانش در هالیوود را هم به سوی کازینو سوق دهد. فونتان از فرصت پیش آمده برای تلافی لطف دون خوشحال می‌شود. مایکل درصدد است که تجارت روغن زیتون در نیویورک را رها کند و خانواده را به نوادا بیاورد. به مو گرین پیشنهاد خرید سهمش را می‌دهد. اما از آن‌جایی که گرین تصور می‌کند که کورلئونه‌ها ضعیف هستند، و او می‌تواند سهمش را به قیمت بهتری به بارزینی بفروشد، این پیشنهاد را با گستاخی رد می‌کند.

مایکل همراه همسرش، کی، و پسرش، آنتونیو، به خانه برمی‌گردد. در یکی از لطیف‌ترین صحنه‌های فیلم، ویتو کورلئونه متذکر می‌شود که دشمنان مایکل با تلاش برای ترتیب دادن یک نشست توسط آشنایان مورد اطمینان، درصدد کشتن او هستند و کسی که پیشنهاد این جلسه را می‌دهد قطعاً خائن است. در عین حال اعتراف می‌کند که همیشه امیدوار بوده که پسر کوچکش هیچگاه غرق تجارت خانواده نشود. کمی بعد، دون کورلئونه در حالیکه با نوه‌اش آنتونی در باغ بازی می‌کند، به دلیل سکته‌ی قلبی جان می‌سپارد. در مراسم خاکسپاری، کاپورژیم خانواده، تسیو به مایکل پیشنهاد یک نشست با دون بارزینی را در مرغزارهای تسیو می‌دهد، یعنی جایی که مایکل احساس امنیت کند. مایکل این پیشنهاد را می‌پذیرد، ولی به خیانت تسیو به خانواده پی می‌برد. مایکل تصمیم می‌گیرد تا قبل از تعمید خواهرزاده‌اش عازم حرکت نشود.

در ادامه مایکل ترتیب کشتن سران سایر خانواده‌ها را می‌دهد. روکو لامپونه، فیلیگ تاتاگلیا را ترور می‌کند. آل نری، امیلیو بارزینی را می‌کشد. پیتر کلمنزا به ویکتور استراسی شلیک می‌کند. ویلی ویسی، کارمین کونیو را به قتل می‌رساند. در همین خلال، مو گرین هم در لاس وگاس کشته می‌شود. این لحظه‌های نفس‌گیر آدمکشی‌ها به‌وسیله تدوین موازی با صحنه شرکت مایکل در مراسم مذهبی تعمید هم‌زمان شده‌است. وقتی که تسیو و تام هاگن آماده‌ی ترک جلسه می‌شوند، تعدادی از افراد هاگن، تسیو را محاصره می‌کنند و او را به داخل ماشین خود می‌آورند. او دیگر هرگز دیده نمی‌شود. تسیو در آخرین لحظات به تام می‌گوید: «به مایک بگو به خاطر کار بود. همیشه دوستش داشتم».

به دنبال ردیابی قتل سانی، مایکل به کارلو می‌رسد و او به نقشش در قتل اقرار می‌کند. مایکل می‌گوید که کارلو به لاس وگاس تبعید خواهد شد، ولی در ماشین توسط کلمنزا خفه می‌شود. در انتهای فیلم، کی می‌بیند که کلمنزا و روکو کاپرژیم جدید به مایکل ادای احترام می‌کنند، دستش را می‌بوسند و او را «دون کورلئونه» خطاب می‌کنند. در به روی او بسته می‌شود، و این در حالی است که مایکل دقیقاً همانی شده که پدرش نمی‌خواست.


مدت زمان       175 دقیقه
کارگردان     فرانسیس فورد کوپولا
تهیه‌کننده     آلبرت اس. رودی
نویسنده     ماریو پوزو فرانسیس فورد کوپولا
بازیگران
    مارلون براندو در نقش دون ویتو کورلئونه
    آل پاچینو در نقش مایکل کورلئونه
    جیمز کان در نقش سانی کورلئونه
    ریچارد اس. کاستلانو در نقش پیت کلمنزا

جوایز
    برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد برای مارلون براندو
    برنده جایزه اسکار بهترین فیلم
    برنده جایزه اسکار بهترین فیلم‌نامه اقتباسی برای فرانسیس فورد کوپولا و ماریو پوزو

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/2-The-Godfather/6-The-Godfather.jpg

  • محسن گرگانی
  • ۱
  • ۰

در این پست فیلمنامه و مشخصات فیلم تلقین (Inception) را قرار داده ایم .


لینک دانلود فیلمنامه تلقین (Inception)


داستان فیلم
دام کاب (لئوناردو دی‌کاپریو) یک دزد ماهر در استخراج اسرار ارزشمند مورد نیاز سازمان‌های جاسوسی و شرکت‌های تجاری و چندملیتی است. توانایی او در این است که هنگامی که دیگران در خواب هستند و ذهنشان در آسیب‌پذیرترین وضعیت است، اسرار کلیدی آنان را از درون رویاهایشان ربوده و در دنیای بیرون از خواب، این اسرار را به خریداران متقاضی عرضه می‌کند. او یک گروه چیره‌دست از روان‌کاوان و معماران زبردست دارد که همراه او مخفیانه وارد خواب‌های دیگران شده و سعی در کشف و ربودن اطلاعات دارند.

سایتو (کن واتانابه) یک سرمایه‌دار بزرگ ژاپنی است که به دنبال حذف رقیبان تجاری خود، بخصوص خانوادهٔ رابرت فیشر (کیلین مورفی) است. سایتو خود قبلاً مورد هجوم ناموفق تیم آقای کاب قرار گرفته بود و از توانایی آنها در شگفت است، پیشنهاد یک ماموریت ظاهراً ناممکن را به آقای کاب می‌دهد، و آن این است که به جای این که اسرار ذهن رابرت فیشر جوان را بدزدند، یک اندیشه را درون ذهن ناخودآگاه آقای فیشر بکارند [عنوان فیلم به صورت «تلقین»، «اشراق» و «الهام» نیز مطرح شده ولی منظور از واژهٔ Inception کاشتن و سرآغاز دادن به یک اندیشهٔ جدید در ضمیر ناخودآگاه است، طوری که میزبان، آن اندیشه را از خود پندارد.] و آن، اندیشهٔ متلاشی ساختن شرکت خودش و پدرش موریس فیشر (پیت پوستلتویت) بعد از مرگ پدرش است. سایتو در عوض قول می‌دهد که با نفوذی که در آمریکا دارد، کاب را از روی لیست سیاه دولت آمریکا بر دارد، تا او بتواند به آمریکا بازگشته و دو فرزند خویش را دوباره ببیند. کاب می‌پذیرد.

در روند فیلم هنگامی که کاب و آرتور در حال انتخاب و جمع‌آوری اعضای تیمشان هستند، بیننده متوجه می‌شود کاب به اتهام قتل همسر سابقش مال (ماریون کوتیار) در آمریکا تحت تعقیب است، در حالی که کاب به آریادنی (الن پیج) توضیح می‌دهد که مال خودکشی کرده است، زیرا این ایده که «دنیای حقیقی نیز واقعیت ندارد و باید با خودکشی از آن بیدار شد»، او را به مرز جنون کشیده بود.

سایتو، کاب، آرتور و تیم منتخبشان (یک معمار که فضای خواب را می‌سازد، یک داروگر که وظیفهٔ بیهوشی را بر عهده دارد، و یک جاعل هویت که قدرت تغییر چهره در خواب را دارد) جمعاً شش نفر، در یک برنامهٔ از قبل طراحی شده با استفاده از یک داروی بسیار قوی خواب آور، وارد خوابِ رابرت فیشر می‌شوند تا اندیشهٔ جدید را در ذهن او بکارند. اما آن چیزی که از آن خبر ندارند این است که رابرت فیشر از قبل در اصول محافظت از ضمیر ناخودآگاهِ خود تعلیم دیده بوده‌است، و لذا مقاومت سرسختانه‌ای از خود در خوابش به نمایش می‌گذارد. این مقاومت به صورت مقاومت مسلحانه در خیابان‌های لس آنجلس در خوابِ فیشر متجلی می‌شود. سایتو در این میان تیر می‌خورد و مجروح می‌شود،[ بر طبق قوانین در داستان، اگر شخصی درون خوابِ خود بمیرد، از خوابِ خود خارج می‌شود، و یا یک لایه در واقعیت بالاتر می‌رود. اما اگر درون خوابِ شخصی دیگر باشد و نتواند بدلایلی (همانند اثر داروهای خواب‌آور) بیدار شود، یک لایه فرو می‌رود، و ذهنش تقریباً در حالتی برزخ‌گونه (limbo) قرار می‌گیرد یعنی توانایی ساخت و کنترل رویا را در آن لایهٔ پایینی نخواهد داشت، زیرا تقریباً گذشتهٔ خود را از لایهٔ بالاتر فراموش می‌کند و فراموش می‌کند که در واقع در یک لایه عمیق‌تر از خواب قرار گرفته است؛ و مهمتر از همه این که گذر زمان در هر لایهٔ پایین‌تر، به طور تصاعدی افزایش می‌یابد: پنج دقیقه در یک لایهٔ بالاتر، برابر یک ساعت در لایهٔ پایین‌تر است، که خود برابر ده روز در لایهٔ بعدی، و الی آخر است.] و ماموریت در خطر شکست قرار می‌گیرد، یعنی ضمیر ناخودآگاه فیشر تقریباً موفق به حذف عوامل غیر بومی از خواب خود می‌شود. اما در همین موقع، کاب برای این که موفق شود اندیشه را در ذهن فیشر با موفقیت بکارد، وهمچنین از مرگ اعضای گروهش و تبعید اجباری همه به برزخ جلوگیری کند، مجبور می‌شود که خودش و بقیه را به یک لایه پایین‌تر بفرستد: یعنی در خوابِ فیشر همگی به خواب روند، و در آن رویای درونِ رویا، با داشتن زمانی بیشتر آن عملیات را ادامه دهند.

در آن رویا (لایهٔ دوم)، که در یک هتل رخ می‌دهد، کاب این بار برای این که فیشر به چیزی شک نبرد، با او از در دوستی وارد شده و او را متقاعد می‌کند که دارد خواب می‌بیند، و این که دزدانی ماهر سعی در ربودن رمز گاوصندوق پدرش (که در آن وصیت‌نامه‌ای نیز برایش گذاشته شده) دارند. کاب فیشر را فریب داده و او را متقاعد می‌کند که از راه خواب دیدن می‌تواند وصیت‌نامه پدرش (که در واقع اندیشهٔ آغازگر یا تلقینی است که کاب آماده کرده است) را دیده و قبل از دزدان به آن برسد؛ بنابراین هر دو (و بقیهٔ تیم بطور ناشناس) باز به خواب می‌روند تا فیشر وصیت پدر خود را در خوابِ جدید ببیند (یعنی لایهٔ در واقع سوم).

در لایه سوم (که در کوهستانی اتفاق می‌افتد)، فیشر تیر می‌خورد و می‌میرد، همچنین سایتو نیز به دلیل مجروحیتی که در مرحله اول خواب پیدا کرده بود در لایه سوم خواب وضعیت وخیمی پیدا می‌کند و در شرف مرگ قرار می‌گیرد. در این وضعیت کاب و آریادنی، برای بازگرداندن فیشر از مرگ به لایه سوم، وارد لایهٔ چهارم می‌شوند در حالی که کاب می‌داند در این لایه اسیر مولفهٔ همسر متوفای خود[the mental projection of his dead wife] خواهد شد. مال که تصویری از همسر مردهٔ کاب است، از کاب می‌خواهد تا در همان لایه بماند و به قولی که روزی به او داده بوده (زندگی مشترک تا ابد) وفا کند در عوض به آریادنی و فیشر اجازه می‌دهد که از مرحله چهارم خواب خارج شوند. در این بین کاب به مال توضیح می‌دهد (یا در واقع به ضمیر ناخودآگاه خودش توضیح می‌دهد، زیرا مال واقعی مرده است و این مال ساختهٔ ضمیر ناخودآگاه کاب است) که هرگز نمی‌تواند با او زندگی کند، زیرا همواره عذاب وجدان خواهد داشت به این خاطر که خودش (کاب) این ایده را در ذهن مال تلقین کرده است که «دنیا واقعیت ندارد و باید از آن با خودکشی بیدار شد».[یکی از عناصر مهم در تلقین این است که شخص تلقین شونده تصور کند ایده‌ای که به ذهنش تزریق شده توسط خودش به دست آمده است، در واقع اگر بداند که ایده از ابتدا متعلق به خودش نبوده است، ذهن آن را نمی‌پذیرد. کاب با زیرکی راهی پیدا می‌کند که مال خودش به این نتیجه برسد که جهان حقیقت ندارد.] او این ایده را در ذهن مال تلقین کرده بود زیرا از زندگی در دنیای خیالی در خواب خسته شده بود ولی مال به این زندگی علاقه داشت پس کاب راهی پیدا کرد که مال به بیدار شدن رضایت بدهد، اما هرگز تصور نمی‌کرد که اگر مال با این ایده بیدار شود هرگز نمی‌تواند از آن رهایی پیدا کند. پس در واقع دلیل خودکشی کردن مال، تلقین ایده از طرف کاب بود. کاب که حدس می‌زند سایتو اکنون در لایه سوم مرده است، برای پیدا کردن او در لایه چهارم می‌ماند اما آریادنی را مجبور به سقوط (فرایندی که موجب بیدار شدن از خواب می‌شود) می‌کند.

نهایتاً همگی (به غیر از سایتو و کاب) از لایه سوم خارج و به بالا (لایه اول) بازمی‌گردند. اما کاب در جستجوی سایتو، آنجا (در لایه سوم و چهارم) می‌ماند، و به نظر می‌رسد که راه فراری به بیرون از آن رویاها ندارد. در صحنهٔ نهایی فیلم، کاب (با چهره‌ای کهولت‌دار[و چهره‌ای کهولت‌دار دارد، اما در همان سن باقی‌مانده‌است. پیر نشده، اما گویی ۵۰ سال را در این جهان (لایه چهارم) سپری کرده‌است. برزخ (limbo) او را کاملاً فرسوده کرده، اما زمان برای جسمش معنا ندارد. گویی ذهنش در این برزخ تا ابد زندانیست.]) با سایتو (در سنین پیری) درون یک کاخ مکدّر اما زیبا با معماری سنتی ژاپنی دیدار می‌کند، و کاب به او می‌گوید که به یاد بیاورند که زمانی دور، هر دو به این دنیا وارد شدند، و این دنیا در واقع یک رویا است.[سایتو این حرف را از زبان کاب می‌شنود، اما کاب خودش گویندهٔ این حرف است، به نظر می‌رسد همان بلایی که سر مال، همسر سابق کاب آمده است، در این لحظه به سر کاب میاید. این ایده که "این دنیا رویا است" موجب شده بود همسر کاب خودش را بکشد تا از این خواب بیدار شود. حال کاب دچار این ایده شده است.]یکی از خواص رویاها در این فیلم این است که بینندگانِ درون خواب، به راحتی گذشته خود را فراموش می‌کنند، و لذا فراموش می‌کنند که در رویا هستند، ویا از کجا آمده‌اند.[در صحنه‌ای در فیلم نیز مالوری از کاب می‌پرسد: «از کجا می‌دانی که دنیایی که تو در لایه‌های بالاتر در آن زندگی می‌کنی خودش یک رویا نیست؟» در سکانس دیگری نیز یک پیرمرد عربِ داروگر به کاب می‌گوید: «بعد از مدتی جای دنیای حقیقی و رویا عوض می‌شود. رویا برایت واقعی تر از واقعیت خواهد بود. تو که خودت این را تجربه کرده‌ای!»] سایتو تپانچه‌ای را بلند می‌کند، اما فیلم نشان نمی‌دهد که با آن چه می‌کند.

ناگهان کاب خود را بیدار (در لایهٔ ظاهراً صفر و بیرون از خواب) می‌یابد و همه چیز را پایان‌یافته می‌بیند: کاب و سایتو طوری به یکدیگر نگاه می‌کنند که انگار بعد از قرنی از خواب بیدار شده‌اند، سپس سایتو یک تماس تلفنی برقرار می‌کند تا سابقهٔ کاب را از لیست سیاه دولت آمریکا پاک کند. پدر مالوری (بازیگری مایکل کین) در فرودگاه بین‌المللی لس‌آنجلس به استقبال او آمده و او را به نزد نوه‌هایش (فرزندان خردسال کاب و مالوری) می‌برد. در آن منزل، کاب، که هنوز باور ندارد که دارد به دیدار بچه‌هایش می‌رود، فرفره را روی میز انداخته و به چرخش در می‌آورد،[از آنجایی که فضای حقیقی با فضای درون رویا از روی ظاهر قابل تمیز نیست، یکی از راه‌هایی که نفوذگران به خواب متوجه می‌شوند که در رویا هستند یا در بیداری، استفاده از یک علامت‌گذارهای ویژه‌است. در روانشناسی، به این علائم totem گفته می‌شود. بطور نمونه، دام کاب، قهرمان داستان، فرفره‌ای دارد که آن را به چرخش در می‌آورد. اگر فرفره پس از مدتی چرخش به زمین خورد، جهان جهان حقیقی است، و اگر نه، او درون جهان رویا است.] انگار شک دارد در دنیای واقعی است. اما هنگامی که فرزندانش را می‌بیند، فرفره را به همان حال رها کرده و به سمت آنها می‌رود.

مدت زمان فیلم 148 دقیقه می باشد.

کارگردان            کریستوفر نولان
تهیه‌کننده          اما توماس ،کریستوفر نولان
نویسنده            کریستوفر نولان

بازیگران
    لئوناردو دی‌کاپریو در نقش دام کاب، دزدی حرفه‌ای که با ورود به رویای افراد، اسرار آن‌ها را می‌دزدد.
    جوزف گوردون-لویت در نقش آرتور، همکاری کاب که در عملیات‌ها نقش مدیریت و تحقیقات را بر عهده دارد.
    الن پیج در نقش آریادنی، فارغ‌االتحصیل رشته‌ی معماری از دانشگاهی در فرانسه که به عنوان معمار خواب به گروه می‌پیوندد.
    تام هاردی در نقش ایمز، یکی از همکاران کاب که تخصصش در جعل هویت است.
    کن واتانابه در نقش سایتو، تاجری ژاپنی که کاب را برای مأموریتی استخدام می‌کند.
    دیلیپ رائو در نقش یوسف، شیمیدان گروه که داروهای بی‌هوشی می‌سازد.
    کیلین مورفی در نقش رابرت مایکل فیشر، وارث امپراطوری تجاری پدرش که هدف تیم می‌باشد.
    تام برنگر در نقش پیتر براونینگ، پدرخوانده‌ی رابرت فیشر و از مدیران کمپانی فیشر.
    ماریون کوتیار در نقش مال؛ همسر متوفای کاب.
    پیت پاتسویت در نقش موریس فیشر، پدر رابرت فیشر و صاحب کمپانی فیشر.
    مایکل کین در نقش پروفسور استیون میلز و پدرزن آقای کاب.


Inception xlg.jpg


  • محسن گرگانی
  • ۰
  • ۰

در این پست فیلمنامه و مشخصات فیلم کازابلانکا را برای شما عزیزان قرار داده ایم .


لینک دانلود فیلمنامه کازابلانکا


کازابلانکا ماجرای عاشقانه‌ای را در گیرودار جنگ دوم جهانی به تصویر می‌کشد و در یک کلام، داستان مردی است که میان «عشق و انسان خوب بودن» در حال در هم شکستن است. او باید بین «عشق به زن مورد علاقه‌اش» و «کمک به فرار مبارز چکی از دست حاکمیت وابسته به فرانسه ویشی در جهت مبارزه با نازی‌ها» تنها یکی را انتخاب کند.


کارگردان      مایکل کورتیز
تهیه‌کننده     هال بی. والیس
نویسنده      جولیوس جی. اپستاین فیلیپ جی. اپستاین هاوارد ئی کخ کیسی رابینسون

بازیگران
.    هامفری بوگارت (ریک بلین)
    اینگرید برگمن (ایلزا لاند)
    پل هنرید (ویکتور لازلو)
    کلود رینز (سروان رنو)

از چپ به راست: ویکتور لازلو، ایلسا لاند، سروان رنو و ریک بلین.

داستان فیلم

زمان داستان فیلم در اوایل دسامبر ۱۹۴۱ و کمی پیش ازحمله به پرل هاربر است. در پی آسیب‌های جنگ به اروپا، شمار زیادی از مردم این قاره به دنبال مهاجرت به آمریکا و رسیدن به سرزمینی امن‌تر هستند. راه دریایی که از لیسبون پرتغال به آمریکا می‌رود پر شده‌است و بسیاری ناچارند خود را به بندر کازابلانکا (دارالبیضا) در مراکش که در دست دولت ویشی فرانسه است برسانند تا از آن‌جا شانس پرواز به‌سوی آمریکا را بیابند.

ریک بلِین (هامفری بوگارت)، آمریکایی بدبین و چشم‌ودل‌سیری است که در کازابلانکا کافه شبانه‌ای را به نام کافه آمریکایی ریک می‌گرداند و همواره پذیرای مشتریان سرشناسی هم‌چون کارگزاران فرانسوی و فرماندهان نازی است.

شبی یکی از بزهکاران جزء به نام اوگارت پس از کشتن دو سرباز آلمانی دو برگهٔ عبور بدست می‌آورد و برای فروش آن‌ها به کافه ریک می‌آید. با این برگه‌ها می‌توان آزادانه به پرتقال و مناطق تحت اشغال آلمان و از آن‌جا به آمریکا سفر کرد. اوگارت نزد ریک می‌رود و برگه‌های عبور را تا آمدن مشتری به او می‌سپارد. پیش از آنکه اوگارت بتواند گذرنامه‌ها را به دلال و مشتری رد کند، پلیس فرانسه به فرماندهی لویی رنو او را دستگیر می‌کند.

در همان هنگام، عشق پیشین ریک، ایلسا لاند (اینگرید برگمن) با شوهرش، ویکتور لازلو رهبر جنبش پایداری چکسلواکی که نازی‌ها همه جا در بدر به دنبالش هستند، از راه می‌رسد.

دیدار دوباره ریک و ایلسا برای هر دو با طغیان احساسات همراه است و پس نگاه های فیلم، داستان آشنایی آن‌ها را در پاریس برای بیننده بازگو می‌کند. این دو دل‌باخته پس از گذراندن دورانی عاشقانه در آن شهر به علت پیشینهٔ مبارزاتیریک و ورود قریب‌الوقوع نازی‌ها به پاریس که احتمال دستگیری ریک را قوت می‌بخشد، قرار می‌گذارند که به همراه یک‌دیگر از پاریس به مارسی بروند ولی در لحظه آخر، ایلسا به محل قرار در ایستگاه قطار نمی‌آید و تنها نامه‌ای را برای ریک می‌فرستد که توضیح زیادی به‌جز ابراز علاقه و ممکن نبودن همراهی بیشتر با ریک در آن نیست.

دیدار اتفاقی و دوباره این دو در کازابلانکا پس از سال‌ها بر سؤالات شکل‌گرفته در ذهن ریک می‌افزاید. لحن تلخ و سرخورده ریک مجال توضیح علل پیمان‌شکنی ایلسا در پاریس را به ایلسا نمی‌دهد و دیدارهای این دو همواره با سؤتفاهم‌ها همراه است.

با گذشت چندین روز از اقامت ایلسا و شوهرش ویکتور لازلو، تنش‌ها میان نیروهای آلمانی و لازلو بالا می‌گیرد و او تهدید به مرگ می‌شود. این زوج هم‌اکنون به‌شدت نیازمند به‌دست آوردن برگه‌های عبور هستند. بزرگان شهر تقریباً مطمئن هستند که این برگه‌ها در دست ریک است. (و همین‌طور هم هست)

شبی ایلسا پنهانی و تنها به دیدن ریک می‌رود تا گذرنامه‌ها را از او بگیرد. ریک درخواستش را رد می‌کند. ایلسا نخست با تپانچه تهدیدش می‌کند ولی در ادامه، احساسات بر او غلبه می‌کند و به ریک می‌گوید که هنوز عاشق اوست. ایلسا می‌گوید روزی که در پاریس با ریک آشنا شد، به او گفته بودند همسرش، ویکتور، به هنگام فرار از بازداشتگاه نازی‌ها کشته شده‌است، ولی در همان روز که قرار بود با ریک برود، از زنده بودن همسرش آگاه می‌شود. پس به‌ناچار بی خبر ریک را ترک می‌کند تا به کمک شوهرش بازگردد.

همان شب ایلسا که احساس سرگردانی عاطفی می‌کند از ریک می‌خواهد تا او به جای هر سه نفر فکر کند و برای بیرون آمدن از این مخمصه چاره‌ای بیندیشد. از طرفی ویکتور که در جلسهٔ شبانهٔ مبارزان شرکت کرده‌است با هجوم نیروهای پلیس مواجه شده و دستگیر می‌شود. ریک که به هدف مقدس ویکتور پی برده و از عشق او به ایلسا نیز مطمئن شده‌است مصمم می‌شود که ویکتور و ایلسا را از خطر رهانده و روانهٔ آمریکا نماید. ریک نزد لویی رنو پلیس فرانسوی که به علت کمک ریک برای برنده شدن او در قمارهای شبانهٔ کافه‌اش به او علاقه‌مند است رفته و با اقرار به این که برگه‌های عبور نزد اوست از عشق خود به ایلسا گفته و به او پیشنهاد می‌دهد که اجازه دهد ویکتور آزاد شود و به ظاهر برگه‌های عبور را به ویکتور و ایلسا داده ولی در فرودگاه لویی رنو ویکتور را دستگیر کند که با این کار لیاقت خود را به آلمان‌ها نشان داده و از طرفی ریک بتواند با ایلسا از کازابلانکا برود. لویی رنو این پیشنهاد را می‌پذیرد.

از طرف دیگر ایلسا از ریک می‌خواهد که به خاطر نجات جان ویکتور ترتیب پرواز ویکتور را فراهم کند. ریک با ایلسا و ویکتور در کافهٔ خود قرار می‌گذارد و لویی رنو نیز در گوشه‌ای از کافه مخفی می‌شود. برخلاف قرار قبلی لویی رنو در کافه (و نه فرودگاه) قصد دستگیری ویکتور را می‌نماید اما با تهدید مسلحانهٔ ریک مواجه می‌شود. ناچار خود پلیس فرانسوی برگه‌ها را به نام ویکتور و ایلسا امضاء می‌نماید ولی با زیرکی، تلفنی به سرگرد آلمانی موضوع را خبر می‌دهد. ریک با پذیرش خطرهای زیاد، در فرودگاه، سرگرد آلمانی را به قتل می‌رساند و زوج ایلسا و ویکتور را به سوی آمریکا فراری می‌دهد. در پایان لویی رنو که با مشاهدهٔ این شجاعت از ریک به خود آمده، قتل سرگرد آلمانی بدست ریک را از دیگر افراد پلیس پنهان کرده و با ریک از کازابلانکا به جایی امن حرکت می‌کند.

CasablancaPoster-Gold.jpg


  • محسن گرگانی
  • ۰
  • ۰

در این پست فیلمنامه مشخصات و  فیلم ماهی بزرگ ساخته تیم برتون را قرار داده ایم .


لینک دانلود فیلمنامه ماهی بزرگ


«میگن وقتی عشق زندگیتون رو ملاقات کنین زمان متوقف میشه و این حقیقت داره... ولی چیزی رو که نمیگن اینه که با حرکت دوباره، زمان به سرعت حرکت می کنه تا به جای اصلی برگرده!»

ماهی بزرگ - Big Fish
کارگردان : تیم برتون Tim Burton
فیلمنامه: جان آگوست براساس رمانی از دانیل والاس
 
امتیاز 8.1 از IMDB
محصول 2003 امریکا
موضوع : ماجرا
یی درام فانتزی


خلاصه داستان:
ادوارد بلوم داستان های عجیب و غر
یبی می خواند و همیشه ذهنش درگیر این قصه ها بوده است به خصوص داستانی درباره ماهی قرمز که اگر در تنگ کوچک نگهداری شود همان قدر میماند اما با بیشتر شدن این فضا می تواند دو یا سه حتی چند برابر شود.
ده سال بعد ادوارد یک
ی از محبوبترین جوانان در آلاباما شده است. او فکر می کند برای این که مثل ماهی بزرگ شود باید خانه را ترک و دنیا راسیاخت کند.
به این شکل سفر دور از ذهن و اسطوره ا
ی ادوارد آغاز می شود . سالها می گذرد او اکنون مردی سالخورده است. همه ادوارد را به عنوان راوی داستان های باور نکردنی از زندگی پر هیجان دوران جوانی خود می شناسند که از گذشتهاش با داستان های اسطورهای عجیب که در همه آن ها قهرمان داستانهاست یاد میکند. مثلا او وقتی عشق زندگیاش را ملاقات میکند زمان به راستی متوقف میشود و بعد وقتی زمان به سرعت شروع به حرکت میکند آن زن را گم میکند و برای پیدا کردنش سه سال در یک سیرک کار میکند...



داستان های ادوارد برای همه جذاب است غیر از پسرش ویلیام که مدتها پیش اورا ترک کرده. ادوارد اصرار دارد حقیقت زندگی اش را به شکل همان داستان ها تعریف کند اما پسرش ویل همه آنها را دروغ هایی هیجان انگیز می داند و باور نمی کند. . .
ویل که سالها با پدر خود قطع رابطه کردهاست، خبردار میشود که پدرش از یک بیماری ناعلاج رنج میبرد او به زادگاه خود آلاباما بر میگردد و پس از ارتباط با کسانی که زمانی به پدرش نزدیک بودهاند با زوایای جدیدی از زندگی پدر خود آشنا میشود...



این فیلم یک فانتزی درام از تیم برتون است که بر اساس رمانی به همین نام از دانیل والاس (Big Fish: A Novel of Mythic Proportions) توسط کمپانی کلمبیا پیکچرز تولید شده است.


در کل ویژگی مشترک تمام داستانهای روایت شده در این است که در آنها عنصر زمان نقشی را ایفا نمی کند و بارها در این داستانها شاهد جابجایی زمان هستیم.
با گذشت زمان و با مستنداتی که به دست می آید ، پسر کم کم به این نتیجه می رسد که چاره ای جز پذیرش داستانهای پدر ندارد و شاید زیباترین سکانس فیلم صحنه ایست که پسر به درخواست پدر داستان مرگ او را روایت میکند.
در این فیلم فضای فانتزی کارتونی به شدت محسوس است .برتون کار هنری خود را با انیمیشن کوتاه "وینسنت" آغاز کرد و در سال 2005 به خاطر انیمیشن تحسین برانگیز "عروس مرده" نامزد جایزه اسکار هم شد پس این فضای فانتزی در فیلم منطقی است .

در پایان به جرات می توان گفت که ساخت "ماهی بزرگ" ، آن هم با این قدرت و دقت تنها از برتون بر می آمد، کسی که به خاطر سبک شخصی و نامتعارفش بسیار شناخته شده است.

بسیاری ماهی بزرگ را ارزشمندترین اثر برتون در طول دوران کاریاش بدانند. به گفته منتقدان این فیلم در ستایش خیالپردازی و داستانسرایی ساخته شده و فیلمی سراسر امید و روشنی است که بیننده را تمام و کمال تحت تاثیر قرار داده و تا پایان همراه خود میکند.

داستان فیلم دو دسته از انسانها را در مقابل هم قرار میدهد: دسته اول انسانهای خیالپرداز و کسانی که قوه تخیل آزاد و بزرگی دارند و به راحتی میتوانند در تخیل خود غرق شند و زندگی عادی را با تمام مشکلاتش رها کنند و دسته دوم انسانهایی که خیال و خیالپردازی را چیزی پوچ و بیهوده میدانند و فکر میکند انسانهای خیالپرداز هیچگاه در زندگی جدی گرفته نمیشند.

روایت برتون نشان میدهد خیالپردازی نه تنها ما را از دنیای واقعی دور نمیکند، که باعث میشود زندگی را بسیار سادهتر و راحتتر بپذیریم و با مشکلات زندگی راحتتر کنار بیاییم . برتون نشان میدهد دنیا بدون خیالپردازی بدون زیبایی و بینهایت خسته کنندهاست.

فیلم از فیلمنامهای بسیار کامل و قدرتمند بهره میبرد و بیشتر موفقیتش را مدیون همین فیلمنامهاست که توسط جان آگوست نوشته شدهاست . آگوست فیلمنامه را از روی کتابی به همین نام نوشته دانیل والاس نوشتهاست. والاس از این فیلمنامه به شدت استقبال کرده و بیان کرده جان آگوست بیشتر از خود او روح موجود در داستان را درک کردهاست.
"برتون" در این فیلم به خوبی از سنت قدیمی قصه گویی بهره برده است . تمام تلاش برتون آن است که به یاد ما بیاورد خوب است گاهی بایستیم و یک قصه را به طور کامل گوش کنیم و باورش کنیم. همین! ادوارد بلوم اتفاقات را در قالبی عجیب روایت میکند نه برای اینکه از حقیقت آنها فرار کند بلکه برای اینکه به آن نیرو، هیجان و حرکت تزریق کند.
کاراکتر اصلی «ماهی بزرگ» که زندگیش تنها در زنجیره پیوستهای از قصههای عجیب و غریبی که او خود با شور و شعف سرهم میکند معنا مییابد، در حقیقت همزاد ناگسستنی خود فیلمساز است که با دوربین جادوییاش زمان و مکانی افسانهای میآفریند.

فیلم در مرز روایت های مختلفی می گذرد و شاهد حضور چند راوی هستیم با دیدگاهها و نظرات مختلف:

1-ادوارد بلوم ، پیرمرد دوست داشتنی ما ، که قصه ها را به شیوه ای جذاب و شیرین تعریف می کند و اصرار دارد که ما هم داستانهای او را بی کم وکاست بپذیریم ، قصه های او مانند تمامی داستانهای دیگر نشات گرفته از واقعیت است اما به هنگام روایت شدن به سلیقه راوی بیان می شوند.

2-ویل بلوم پسر ادوارد ، گویا وظیفه او تکذیب تمامی داستانهای پدر است. او در برخورد با تمامی نزدیکان خود در صدد کاهش اعتبار داستانهای پدر است . او به پدر و داستانهایش با دید منفی می نگرد و به دنبال چیزهای دیگری است که خود آن را ((حقیقت ناب)) می نامد .

3-همسر بلوم که به شخصیت و داستانهای شوهرش به دیده احترام می نگرد و در پاسخ به سوالات فرزندش مبنی بر درجه اعتبار داستانهای پدر ، پاسخ مشخصی نمی دهد . شاید دلیل این موضع او این باشد که خود او یکی از زیباترین شخصیتهای داستانها ی ادوارد است.

4-باقی راویان . کسانی که به نوبت در داستان ظاهر می شوند و جنبه های تاریک داستناهای ادوارد را روشن می کنند . می توان گفت که به نوعی تمام این راویان داستانهای ادوارد را تایید می کنند . بزرگترین راوی این بخش دختر بچه ی کوچکی است که در شهر رویایی داستان ادوارد قرار دارد که بعدا متوجه می شویم او جادوگر قصه های او نیز هست.

جوایز و افتخارات:
دنی الفمن نامزد بهترین موسیقی اسکار
بروس کوهن نامزد بهترین فیلم جشنواره بفتا
جان آگوست نامزد بهترین فیلمنامه جشنواره بفتا
آلبرت فینی نامزد بهترین بازیگر نقش مکمل جشنواره بفتا
  • محسن گرگانی
  • ۱
  • ۰

 در این پست فیلمنامه و مشخصات فیلم فارست گامپ را قرار داده ایم .

دانلود فیلمنامه فارست گامپ

فارست گامپ (Forrest Gump) فیلمی آمریکایی به کارگردانی رابرت زمکیس محصول سال ۱۹۹۴ پارامونت پیکچرز است. فیلم برپایهٔ رمانی به همین نام اثر وینسنت گروم ساخته شده است.

فارست گامپ یک موفقیت عظیم تجاری بود به طوری که در مجموع توانست ۶۷۷ میلیون دلار در گیشه جهانی کسب کند و تبدیل به پرفروش‌ترین فیلم آمریکا در آن سال شود.

فارست گامپ نامزد دریافت ۱۳ جایزهٔ اسکار شد و از این تعداد ۶ جایزه را شامل جایزه اسکار بهترین فیلم، بهترین جلوه‌های ویژه، بهترین کارگردانی و جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد برای تام هنکس را بدست آورد. در لیست ۲۵۰ فیلم برتر تاریخ سینما در سایت IMDB این فیلم در رتبه ۱۵ قرار دارد.

داستان
فارست گامپ (تام هنکس)، مرد ساده‌دلی است که در ایستگاه اتوبوسی منتظر نشسته‌است. با آمدن خانمی، خود را معرفی می‌کند و داستان زندگیش را تعریف می‌کند. فارست کودکی با بهرهٔ هوشی پایینتر از همسالانش است و تمام دنیایش مادرش (سالی فیلد) که حوادث اطرافش را با زبانی ساده برایش توصیف می‌کند. او در کودکی مجبور به استفاده از اسکلت و داربست فلزی بود که به پایش بسته می‌شد. بچه‌های همسالش او را دوست نداشتند. اما یکی با او همبازی شد: جنی. طی حادثه‌ای، آن اسکت مزاحم فلزی در هم می‌شکند و توانایی فارست در دویدن پدیدار می‌شود. فارست که حالا بالغ شده در راگبی به افتخار می‌رسد. جنی جوان (رابین رایت پن) که هرگز از مهر پدر الکلی‌اش بهره‌ای نداشته، آرزو دارد خوانندهٔ کانتری شود. او دختر سر به راهی نیست و حتی در یک بار نامناسب خوانندگی می‌کنند. در روزهای جنگ با ویتنام، فارست به ارتش می‌پیوندد. هنگام خداحافظی، جنی از فارست می‌خواهد شجاع نباشد و هر وقت خطری بود فقط فرار کند. فارست در دورهٔ آموزشی ارتش، دوستی به نام بوبا (میکلتی ویلیامسون) پیدا می‌کند. او جوان سیاهپوست ساده‌دلی است که آرزو دارد خانوادهٔ فقیرش را با صید میگو به وضع بهتری برساند. آنها به ویتنام اعزام می‌شوند و تحت فرماندهی سرگرد دن تیلور (گری سینایس) قرار می‌گیرند. در یکی از حملات، نیروهای آمریکا بشدت بمباران می‌شوند. با فرمان فرماندهش، فارست شروع به دویدن می‌کند و ناگهان به یاد بوبا می‌افتد. او باز می‌گردد تا بوبا را پیدا کند اما هر بار یک مجروح دیگر را می‌یابد و او را تا کرانهٔ رودخانه می‌رساند، از جمله سرگرد دن را. بالاخره بوبا را در حالیکه بشدت زخمی است می‌یابد. بوبا می‌میرد و فارست زخمی جزئی برداشته ولی سرگرد دن هر دو پایش را از دست می‌دهد. دن بخاطر آنکه تا آخر عمر فلج است و با افتخار نمرده و گمان می‌برد فارست نگذاشته به سرنوشتش برسد از او خشمگین است. فارست مدال افتخار می‌گیرد و در دوران نقاهت استعدادش در پینگ‌پنگ شکوفا می‌شود. در حالیکه او به مسابقات جهانی می‌رود و یکی یکی پله‌های افتخار را طی می‌کند زندگی جنی هر روز در سراشیبی است. اعتیاد و روابط ناسالم، جوانی و زندگی جنی را می‌رباید. فارست سرگرد دن را با خود همراه می‌کند تا به آرزوی بوبا جامهٔ عمل پوشاند. او اسم قایقش را جنی می‌گذارد و موفق می‌شود یکی از بی‌نظیرترین صیدهای میگو را انجام دهد، چنانکه عکسش بر جلد مجله‌ها برود. ولی او فقط دنیای کوچک خودش را می‌خواهد دنیایی که تمام وسعتش آغوش مادر و داشتن جنی است.

این فیلم همزان با فیلم موفق رستگاری در شاوشنک (در یک سال) ساخته شد و تقریباً در تمامی جایزه های اسکار با این فیلم رقیب بود. فارست گامپ در همه رقابت ها پیروز شد و در این سال رستگاری در شاوشنک موفق به کسب هیچ جایزه ای نشد. هر چند که بعد ها در لیست ۲۵۰ فیلم برتر تاریخ سینما در سایت IMDB رستگاری در شاوشنک در رتبه ۱ و فارست گامپ در رتبه ۱۵ قرار گرفت.

بازیگران
    تام هنکس (فارست گامپ)      رابین رایت پن (جنی کوران)      گری سینایس (ستوان دن تیلور)     سالی فیلد (خانم گامپ)      میکلتی ویلیاتمسون (بوبا)      مایکل کونر هامفری (کودکی فارست)      هانا هال (کودکی جنی کوران)      هالی جوئل آزمنت (کودکی فارست گامپ)

جایزه‌ها
    برندهٔ جایزه اسکار بهترین فیلم
    برندهٔ جایزه اسکار بهترین کارگردانی برای رابرت زمکیس
    برندهٔ جایزه اسکار بهترین فیلم‌نامهٔ اقتباسی برای اریک راث
    برندهٔ جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد برای تام هنکس
    برندهٔ جایزه اسکار بهترین تدوین فیلم برای آرتور اشمیت
    برندهٔ جایزه اسکار بهترین جلوه‌های ویژه


  • محسن گرگانی
  • ۱
  • ۰

  لینک دانلود مجموعه شعر دری به خانه خورشید از سلمان هراتی


زندگی نامه سلمان هراتی


سلمان هراتی در سال ۱۳۳۸ در روستای مرزدشت تنکابن مازندران در خانواده‌ای مذهبی متولد شد. درس‌های ابتدایی تا پایان دوران متوسطه را در زادگاهش خواند. سپس در دانشسرای راهنمایی تحصیلی پذیرفته شد و پس از دو سال در رشتهٔ هنر، مدرک فوق دیپلم اخذ کرد. وی پس از پایان تحصیلات در یکی از مدارس روستاهای دور لنگرود مشغول تدریس شد.

تخلص او در اشعارش «آذرباد» بود و در شعرهایش میتوانیم تاثیر از سهراب سپهری و فروغ فرخزاد را نگاه کنیم او حتی یکی از شعرهایش را تقدیم به سهراب سپهری کرده بود دوستی او با سیدحسن حسینی و قیصر امین‌پور زبانزد است ، سیدحسن حسینی بعد از مرگ سلمان یکی از بهترین آثار ادبیش یعنی کتاب "بیدل ، سپهری و سبک هندی" را تقدیم به او کرد و قیصر امین پور هم کلیات او را منتشر کرد. سلمان هراتی به عنوان شاعری دگراندیش به حساب میآید.

ویژگی های شعر سلمان

سلمان هراتی از شاعارن بنام عصر انقلاب است که زبان و اندیشه و دیدگاه نوینی در اشعارش جلوه گر است شعر سلمان با تصاویر بدیع از طبیعت و حالات درونی انسان  ارتباط با خدا ، ویژگی خاص و لحن مختص به خود است .

زبان شعر او صمیمی و ساده است او تمام صداقت و صمیمیت خود را در قالب شعر هایش میریخت .شعر او در عین ارتباط داشتن تنگاتنگ با طبیعت و راز و نیاز با خدا دارای مضمونی اجتماعی و پر شور است .

شعر سلمان از نظر لحن و بیان تصاویر طبیعت و زندگی و سادگی گفتار ، شباهت هایی با شعر سهراب دارد ، سلمان در ثالبهای گوناگون شعر سروده است اما بیشترین سروده های او در قالب شعر منثور - شعر سپید - است .
در اشعار او تاثیرهایی از شاعرن مطرح معاصر دیده میشود که البته تقلید گونه نیستو در خلال زبان شعر او اصالت و خلاقیت شاعر در آ،رینش تصاویر و اندیشه و نوگرایی ذهن و زبان او هویداست.

شعر سلمان

خواننده شعرهای سلمان هراتی، در وهله نخست بیش از هر چیز با ایدئولوژی شاعر مواجه می شود. بیشتر اشعار سلمان، مستقیم یا غیر مستقیم به بازگویی جهان بینی، اعتقادات و برداشت های اجتماعی و سیاسی او می پردازد. سلمان هراتی شعر را برای ادای تعهد اجتماعی و حتی گاه سیاسی خود می داند. آنجا که سلمان از وطن می گوید، منظورش ایران معاصر است و در وصف آن، نه به تاریخ سرک می کشد و نه مختصات فرهنگ ملی را برجسته می کند، بلکه از ایرانی سخن می گوید که نام خیابان هایش را شهیدان برگزیده اند، بهشت زهرایی دارد که آبروی زمین است، میزبان حضرت امام رحمه الله بوده و به واسطه جنگ، چندین تابستان است که در خون و آفتاب می رقصد.

زبان شعر سلمان

زبان شعر سلمان هراتی، زبان شعر انقلاب است. او را می توان از تأثیرگذارترین شاعران در حوزه زبان این دوره دانست. کمتر خواننده ای است که در ارتباط برقرار کردن با شعر سلمان به مشکل بیفتد. در شعر او، کلمات طوری در کنار هم چیده شده اند که هیچ کدامشان برای بقیه غریب نیست. سلمان در شعرهای نو خود ثابت کرده که توانایی بهره گیری از عامیانه ترین لغات را دارد. البته 27 سال سن و 10 سال شاعری، زمان اندکی برای هراتی بود تا زبان شعر خود را بارور کند و شعرهای جدید بیافریند.

شاعر شعر جنگ

زنده یاد سلمان هراتی، جزو پانزده شاعر برگزیده بیست سال شعر جنگ است که در سال 1379 معرفی شد. او یکی از شاعران برجسته و توانا در عرصه انقلاب و شعر جنگ است که خیلی زود انقلاب را درک و آن را در اشعارش منعکس کرد. شعر سلمان، سرشار از عشق، ایمان و خلوص است که ارزش های بی بدیل هویت انسانی را نشان می دهد. در شعر او جنگ عنصری ضدبشری و ویران کننده نیست، بلکه زیبا و واجب است و رنگ دفاع مقدس به خود می گیرد:

وقتی که از هوای گرفته بودن.
به سمت جبهه می آیی.
تمام تو در معیت آفتاب است.
زیر کسای متبرک توحید.

نگاه معنوی

پیوند مسائل اجتماعی با دنیای انتزاعی، نقطه عطفی در شعر متعهد بعد از انقلاب است. نگاه معنوی به موضوعات اجتماعی، در شعر سلمان هراتی به اوج خود می رسد.این نوع نگاه، شعر سلمان را سرشار از امید و بشارت کرده است. او در شعرهایش به مردم آینده ای درخشان را نوید می دهد. این بشارت و امید از سرچشمه باوری است که سلمان به انقلاب اسلامی دارد. از این رو چنین می سراید:

دیروز اگر سوخت ای دوست غم  برگ و بار من و تو‌‌
امروز می آید از باغ  بوی بهار من و تو
دیروز درغربت باغ  من بودم و یک چمن داغ
امروز خورشید در دشت  آیینه دار من و تو

شعر اعتراض و هشدار

پس از گذشت چند سال از پیروزی انقلاب اسلامی، رفته رفته ناکامی ها و نامرادی ها که معلول عواملی چون از یاد رفتن برخی از ارزش ها بود، نمایان شد. شعر اعتراض سلمان، زورگویان و زراندوزانی را مورد خطاب قرار می دهد که بدون توجه به مفاهیم و ارزش های انقلاب، در پی منافع خویش هستند.

چرا سهم عبداللّه
جریب جریب زحمت است و حسرت
و سهم ناصرخان
هکتار محصول است و استراحت؟...
ما در مقابل آمریکا ایستاده ایم
اما چرا هنوز کیومرث خان خرش می رود
عبدالله با داس
هر شب چند خوک سر مزرعه می کشد
اما وقتی ارباب می آید، مجبور است تعظیم کند
چرا عبدالله مجبور است به این خوک تعظیم کند؟...


آثار :
    از آسمان سبز (مجوعه شعر  1365).
    دری به خانهٔ خورشید (مجوعه شعر 1368).
    از این ستاره تا آن ستاره (شعر برای کودکان 1367)
 
سجاده ام کجاست
می خواهم از همیشه ی این اضطراب برخیزم
این دل گرفتگی مداوم شاید،
تأثیر سایه ی من است،
که این سان گستاخ و سنگوار
بین خدا و دلم ایستاده ام.
سجاده ام کجاست؟

  پیش ازتو آب معنی دریا شدن نداشت                 شب مانده بود و جرئت فردا شدن نداشت
بسیار بود رود در آن برزخ کبود                      اما دریغ زهرهٔ دریا شدن نداشت
در آن کویر سوخته، آن خاک بی بهار                حتی علف اجازهٔ زیبا شدن نداشت
گم بود درعمیق زمین شانهٔ بهار                      بی تو ولی زمینهٔ پیدا شدن نداشت
دلها اگر چه صاف ولی از هراس سنگ             آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت
چون عقده‌ای به بغض فرو بود حرف عشق        این عقده تا همیشه سر وا شدن نداشت

 کنار شب می ایستم
چشم بر شمد سورمه ای آسمان می اندازم
ستاره ها
با نخ نور گلدوزی شده اند
و من می شنوم زمزمه درختان را
- «چه ملایمت خنکی!
من آبستن یک شکوفه ام
که همین تابستان گلابی می شود.»
کنار شب می ایستم
شب از تو لبریز است
من در دو قدمی تو
در زندان قزاق گرفتارم

  • محسن گرگانی
  • ۱
  • ۰

در این فیلم فیلمنامه و مشخصات فیلم آقای ریپلی با استعداد (THE TALENTED MR RIPLEY) را قرار داده ایم .


دانلود فیلمنامه آقای ریپلی با استعداد (THE TALENTED MR RIPLEY)


آقای ریپلی بااستعداد (The Talented Mr. Ripley) نام فیلم تریلر روانشناسانه ای است بر اساسِ رمانی با همین نام نوشتهٔ پاتریشیا های اسمیت که در سال 1999 به کارگردانی آنتونیو مینگلا ساخته شد. این فیلم موفق شد در ۵ رشته، از جمله بهترین موسیقی فیلم، بهترین فیلمنامه اقتباسی و بهترین بازیگر نقش مکمل مرد کاندیدای جایزه اسکار شود.

این فیلم همچنین در ۷ رشته کاندیدای جایزه بفتا شد که از آن میان فقط جود لا توانست به‌عنوان بهترین بازیگر نقش مکمل مرد جایزهٔ بفتا (2000) را از آنِ خود کند.


مدت زمان فیلم            139 دقیقه

نویسنده و کارگردان     آنتونیو مینگلا

تهیه کننده                  ویلیام هوربرگ تام استرنبرگ

بازیگران : مت دیمون ، جود لا ، گوئینت پالترو ، کیت بلانشیت ، گابریل یارد

خلاصه داستان

نیویورک، سال ۱۹۵۸. ̎تام ریپلی̎ (دیمن) در اثر یک سوء تفاهم توسط ثروتمندی آمریکائی به‌نام ̎آقای گرین‌لیف̎ (ربهورن) استخدام می‌شود تا پسرش، ̎دیکی̎ (لا) را از زندگی هرزه و بی‌کارگی در ایتالیا نجات دهد و به آمریکا بازگرداند. در راه، ̎تام̎ با دختر ثروتمندی به‌نام ̎مردیت̎ (بلانشیت) آشنا می‌شود و خودش را ̎دیکی گرین‌لیف̎ معرفی می‌کند. در ایتالیا ̎تام̎ و ̎دیکی̎ با یکدیگر دوست می‌شوند. ̎دیکی̎ با نویسنده‌ای آمریکائی به‌نام ̎مارج̎ (پالترو) زندگی می‌کند و با دختری بومی به‌نام ̎سیلوانا (روکا) نیز رابطه دارد. آرام‌آرام احساسات نیمه هم‌جنس دوستی ̎تام̎ نسبت به ̎دیکی̎ برانگیخته می‌شود. ̎سیلوانا̎ که از ̎دیکی̎ باردار شده، خودش را غرق می‌کند. در این بین ̎دیکی̎ که از مصاحبه ̎تام̎ خسته شده، او را از خود می‌راند. در طول یک سفر با قایق موتوری بحثی بین این دو در می‌گیرد و ̎تام̎، ̎دیکی̎ را می‌کشد و به ̎مارج̎ می‌گوید که ̎دیکی̎ تصمیم گرفته به رم برود. با پیدا شدن سروکلهٔ دوست قدیمی ̎دیکی̎، ̎فردی مایلز̎ (هافمن) اوضاع به‌هم می‌ریزد چون ̎تام̎ همه‌جا خودش را ̎دیکی گرین‌لیف̎ معرفی کرده است. او ̎فردی̎ را نیز می‌کشد. پلیس به ̎تام̎ مظنون می‌شود اما سرانجام ̎تام̎ از خطر می‌گریزد. ̎تام̎ در رم دوباره به ̎مردیت̎ بر می‌خورد و با تردستی از یک شخصیت به شخصیتی تغییر حالت می‌دهد. وقتی ̎مارج̎ حلقه‌اش را نزد ̎تام̎ پیدا می‌کند از گناه کار بودن او مطمئن می‌شود. کارآگاه خصوصی که از سوی پدر ̎دیکی̎ استخدام شده، راز خودکشی ̎سیلوانا̎ را برملا می‌کند. پدر ̎دیکی̎ که از شخصیت منفی پسرش منزجر و ناامید شده، از جست‌وجو دست بر می‌دارد و به آمریکا باز می‌گردد. ̎تام̎ که حالا دل‌باختهٔ دوست ̎مارج̎، ̎پیتر̎ (داونپورت) شده با کشتی به سوی آمریکا می‌رود. ̎تام̎، ̎پیتر̎ را می‌کشد...


● ادامهٔ تلاش مینگلا در باز آفرینی حماسی داستان‌هائی که برای ساخت برمی‌گزیند، به یکی از رمان‌های های‌اسمیت ختم می‌شود. آقای ریپلی با استعداد که با همین نام مینگلا آن را تصویر می‌کند، رمانی است که در سال ۱۹۵۵ نوشته شده و همانند دیگر آثار های‌اسمیت در مقاطع مختلف به‌گونه‌های مختلف مورد اقتباس قرار گرفته است (از جمله با نام آفتاب سوزان، توسط رنه کلمان در ۱۹۵۹، با همکاری آلن دلون و موریس رونه) اما بی‌هیچ تردیدی حاصل کار مینگلا پذیرفتنی‌ترین و بهترین اقتباس از روی این اثر است. آقای ریپلی... در دو وجه قابل بررسی است. یکی، ویژگی‌های کار خود مینگلا در مقام فیلم‌نامه‌نویس و کارگردان است. او همهٔ آن‌چه را که های‌اسمیت در داستانش به شکلی عیان بازگو کرده، به لایه‌های زیرین شخصیت‌هایش منتقل کرده؛ به‌طور نمونه نگاه کنید به فصلی که ̎تام̎ تصمیم به از میان برداشتن ̎دیکی̎ می‌گیرد. در اجرا، ̎تام̎ تبدیل به عاملی شده که هیچ نشانی از انجام فعل در آن به چشم نمی‌خورد. تصمیم گرفته می‌شود و بعد، ما ـ مخاطب ـ حاصل آن تصمیم را می‌بینیم. برای همین است که در فیلم نه نشانی از خشونت عیان داستان اصلی هست و نه تأکیدهای فراوان های‌اسمیت بر موضوع جنسیت که یکی از مایه‌های همیشگی مورد علاقهٔ او بوده است. در وجه دیگر آن‌چه وقاری غیر قابل تصور به فیلم بخشیده، تیم بازیگری فوق‌العادهٔ کار است. دیمن خود ̎تام ریپلی̎ است و لادر حضور نه چندان طولانی‌اش، کاملاً تأثیرگذار است، اما دو بازیگر زن فیلم هستند که آن وقار را پدید می‌آورند. پالترو و بلانشیت در تصویر کردن دو زن از یک طبقهٔ قبلی‌شان ـ شکسپیر عاشق (جان مادن، ۱۹۹۸) و الیزابت (شکهار کاپور، ۱۹۹۸) ـ هم‌زمان کاندیدای دریافت اسکار هم می‌شوند. کار یارد در بازآفرینی موسیقی دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ و البته بازخوانی ترانهٔ کلاسیک ̎والنتاین عزیزم̎ توسط خود دیمن از دیگر شاخه‌های آقای ریپلی بااستعداد هستند.



  • محسن گرگانی